غلامحسين اميرخاني:
چرا باور نميكنيم كه هيچ پديده، تبليغات و دعوتي
نميتواند جاي هنر را بگيرد!؟
غلامحسين اميرخاني معتقد است: هيچ پديده، تبليغات و دعوتي نميتواند جاي هنر را بگيرد؛ ما از طريق بزرگان دنيا و انواع سبكها و طريقتها اين نكته را خوانده و شنيدهايم؛ اما حالا چرا باور نميكنيم و آنجا كه وقت تصميمگيري است و ضرورت ايجاب ميكند كه سهم شايستهاي براي امر بسيار مهم هنر و فرهنگ تخصيص دهيم، آن نگاه جدي و باورمند كمتر ملاحظه ميشود و ميبينيم، با توجه به نقش سختي كه براي مساله هنر در بودجهبندي كلان كشور تعيين ميشود، هنوز آن نقش حاشيهاي و نگاه تفنني به اين مسالهي فوقالعاده ارزشمند كه اصليترين بخش زندگي جامعه انساني است شده و يك امر فرعي و فانتزي تلقي ميشود؟
استاد خوشنويس و رييس انجمن خوشنويسان ايران در گفتوگو با خبرنگار بخش هنرهاي تجسمي خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، علاوه بر اين سخنان پرحرارت، گفت كه نقش مربيگري و تربيتكننده بودن هنر بهطور غيرمستقيم و بااشتياق است؛ كسي كه ميخواهد از آن پديدهي ارزشمند بهرهمند شود، آثار بسيار موثر خود را در جامعه بهوجود ميآورد.
وي عامل شوقبرانگيز را همان زيبايي، جمال و جاذبهاي دانست كه در هنر هميشه وجود داشته و تاثير عميق آن در شخصيت انسان به گونهاي است كه اين ارتقاي بينش و وسعت نظر همراه با مطالعه مسائل هنري و برخورداري از اين آذوقهي معنوي، رشد و آثار خود را در انسان بهوجود ميآورد.
عضو شوراي عالي خانهي هنرمندان ايران تصريح كرد كه با استخراج در تاريخ فرهنگ كشور خود در هر زمينهاي، به اين نتيجه خواهيم رسيد آن فرد اثرگذار و آبرومند كه براي تاريخ ما نقش و جايگاهي در دنيا تعريف كرده، بهطور حتم برخورداري قابل ملاحظهاي از مساله هنر داشته است و شخصيتش با توجه به اين بخش شكوهمند و با ارزش، توانسته جذابيت پيدا كند.
بهگمان اين هنرمند خوشنويس، كلام و هرگونه نمونه و اثري كه از انسان متفكر و با ذوق و انديشه ساطع شده، به هنر آميخته بوده است. در غير اين صورت، مطلب عاري از هنر كه مقداري جدي است، حتا اگر مطلب ارزشمندي باشد، در ميان جامعه و جوانان رقبت ايجاد نميكند.
اين نكته تجربهاي است كه سالها فعاليت و آموزش پيگير هنري اميرخاني را به آن واقف كرده است و اذعان دارد كه اين معنا را بهواقع تجربه كرده و انتظار ميرود كه مسوولان فرهنگ و هنر بهطور جدي در برنامههاي كشور ما نقش موثر خود را ايفا كنند.
محمد رضا کلهر
|
|
در يکي از روزهاي تابستاني سال 1245 (ه. ق) در کرمانشاه متولد شد. پدرش محمد رحيم بيگ سردسته سواره رو فوج کلهر بود . ايل کلهر که شهرتش را از سوار کاري و شمشير زني بدست آورده ، تمام جوانانش را به آموختن سوارکاري و شمشير زني وادار مي ساخت و محمد رضا نيز از اين قاعده مستثني نبود. برادر بزرگش – نوروز علي – سوار کار و شمشير زن ماهري بود . هنگامي که محمد رضا سنين کودکي را پشت سر گذاشت ، نوروز علي به امر پدر ، اين فنون را به محمد رضا آموزش داد . او گاهي از بي توجهي محمد رضا گله مي کرد. محمد رضا روحيه خود را با اين فن سازگار نمي ديد ، چون آنقدر که از تماشاي يک لاله ي وحشي لذت مي برد ، از سوار کاري و شمشير زني چيزي دستگيرش نمي شد.
بعد از درگيري که بين ايل کلهر و ديگر قبايل ايجاد شد ، محمد بيش از پيش خود را با جنگ و گريز بيگانه مي يافت ، چون به خلوت ، انزوا ، صلح و آشتي تمايل داشت. او بعد از اتمام اين درگيري ، مصمم شد ، شمشير و اسب را با وجود مهارتي که کسب کرده بود ، براي هميشه رها کند . تصميم گرفت خواندن و نوشتن را از پسر عمويش که خط خوشي داشت ، بياموزد. در همين روزها ، به قلم باريک ني و خط خوش پسر عمو ، دلبستگي پيدا کرد. گويي از پيچ و تاب خط به آرامش قلبي مي رسيد. آنقدر از روي خط پسر عمويش نوشت تا يقين کرد مثل او نوشته است. "شايد هم بهتر" اما افسوس که در ميان ايل ، استاد خوشنويسي نبود ، تا بتواند نزد او خطش را به سرانجام برساند . سرانجام تصميم گرفت براي نيل به مقصودش به تهران عزيمت کند. اين مسئله را با پدر بازگو کرد ، رضايت پدر او را خشنود ساخت و با اعتماد به نفس بيشتري راهي "دارالسلطنه" – پايتخت شد.
|
|
محمد رضا در تهران ، شاگرد مکتب ميرزا محمد خوانساري شد. ميرزا ، خط نستعليق را به استادي و مهارت تمام مي نوشت ، و داراي شهرت بسيار در اين خط بود. محمد هر روز صبح کنار اسباب کتابت استاد خود مي نشست و هنگام نوشتن استاد ، تمام حواسش را به قلم و حرکت دست او معطوف مي کرد. وقتي استاد مي نوشت ، در خيالش بال هايي ناپيدا او را به سمت لذتي درک ناشدني پرواز مي داد.
محمد ، هر روز مشق هايش را به استاد مي داد ، استاد آنها را تصحيح مي کرد. زير بعضي از کلمات ، کلمه را دوباره مي نوشت ، ضعف هاي کار را توضيح مي داد و عقيده داشت : «خطش وحشي است و بايد رامش کند ، بدون قاعده و قانون نوشته ، بايد به خط استاد نگاه کرده و جزئيات رادقيق اجرا کند ، نه کم و نه زياد.»
سه سال از شاگردي محمد رضا گذشت ، به قول استاد ، خطش رام شد و شکل و شمايلي پيدا کرد. او بدون ذره اي ترديد ، هر روز ساعت ها مشق مي کرد ، هم مشق نظري (سير در خط استاد) و هم مشق قلمي (بر روي کاغذ قلم مي زد و به سطر نويسي و سياه مشق مي پرداخت) روزها با قلم کتابت ، مشق خفي و ريز و شب ها با قلم درشت ، مشق جلي مي کرد.
گذر زمان محمد رضا را از خوشنويس ناشي و تازه کار چند سال پيش که حروف و کلمات را با ذوق و سليقه شخصي مي نوشت (بدون رعايت تناسبات و نسبت هاي خط )، به شاگردي در پايه استاد تبديل کرد. آخرين مشقي که به استاد نشان داد ، مورد تمجيد او قرار گرفت و به او گفت : از اين به بعد جستجو کن و از آثار استادان قديم ، نکته هايي تازه بيرون بکش و در نهايت خطي بپرور ، که بدون امضا معلوم شود خط توست.
|
|
از آن به بعد از هر کس که در خوشنويسي سر رشته اي داشت ، سراغ مرقعات ( مجموعه اي از آثار خط يا نقاشي که به شيوه اي هنرمندانه کنار هم قرار گيرد ) استادان گذشته را مي گرفت. با اين که خريد اغلب مرقعات و قطعات براي او ناممکن بود ، اما تا جايي که دخلش اجازه مي داد ، آنها را خريداري مي کرد و بقيه را از ديگران به امانت مي گرفت ، تا از روي آنها مشق کند. محمد رضا از آثار استادان در گذشته ، بيشتر از همه به خط ميرعماد الحسني علاقه داشت و مناسب ترين خط را ، خط ميرعماد مي دانست. او هنگامي که شنيد روي سر در يکي از حمام هاي قزوين ، کتيبه اي به خط ميرعماد وجود دارد ، به قزوين رفت .
محمد رضا کلهر در سال 1264 (ه. ق) پيغامي از طرف دربار دريافت کرد که براي تعليم خط به ناصرالدين شاه راهي دربار شود. در مجلسي که براي معرفي او به شاه ترتيب دادند ، امير کبير صدر اعظم و چند نفر ديگر حضور داشتند. امير به گرمي از "کلهر" استقبال کرد و قرار شد هر هفته در دو جلسه به شاه تعليم خط بدهد. شاه به خوشنويسي علاقه داشت ، اما با تنبلي مشق مي کرد. گاهي وقتها که ميرزا براي تعليم مي رفت ، شاه به بهانه اي واهي از گرفتن سرمشق امتناع مي ورزيد.
|
|
در همين روزها نوروز علي هم به تهران احضار شد تا در دربار ، به عنوان ميرشکار سلطنتي خدمت کند. چند صباحي که گذشت ، محمدرضا به اصرار برادر راهي ايل و ديار شد. دختري که مادرش براي او نامزد کرده بود ، مورد پسند او نيز واقع شد و ازدواج سرگرفت.
بعد از ازدواج ، ناصر الدين شاه به او پيشنهاد کرد ، به دارالطباعه (به رياست محمد حسن خان ) برود و حقوق بگير دائم آنجا شود. اما کار در دربار با روحيه محمد رضا سازگاري نداشت ، با اينکه روزگار به سختي مي گذرانيد ، اما خم به ابرو نمي آورد و زير بار منت نمي رفت.
پس از چندي به منظور تعليم خط به دو پسر قوام الدوله ( از منشيان ميرزا آقاخان نوري صدر اعظم ناصر الدين شاه ) به منزل او رفت. برايش حجره خصوصي ترتيب دادند. حقوق خوبي هم دريافت کرد. در آنجا به عادت هميشه تا دير وقت در پرتو نور چراغ هاي گرد سوز ، در همان حجره مشق مي کرد. يک شب از خستگي قلم در دست ، سرصفحه مشق به خواب رفت. بعد از لحظاتي بيدار شد و مشق کردن را ادامه داد. او متوجه شد که ضرباتي به شيشه پنجره مي خورد. با دقت بيشتر توانست شبح صورت قوام الدوله را پشت پنجره ببيند که به او نگاه مي کند. قوام به او گفت : کاشکي من هم صاحب چنين خط زيبايي بودم ! محمد رضا گفت: از عدالت خدا دور است که اين همه مال و منال و خدم و حشم به تو داده ، خط مرا هم به تو بدهد. سگرمه هاي قوام در هم کشيده شد و بدون اينکه چيزي بگويد رفت. فرداي آن روز محمد رضا اسبابش را جمع کرد تا آنجا را ترک کند.
|
|
کلهر در سال 1300 به رغم نفرتي که از همراهي با شاه داشت ، وقتي از اعتماد السلطنه شنيد که سفر مشهد مقدس در پيش است ، به شوق زيارت حرم امام رضا (ع) همراهي با کاروان شاه را قبول کرد. طي سفر، اعتمادالسلطنه روزنامه اي به چاپ رساند که ميرزا کتابت متن آن را به عهده داشت. به تدبير اعتمادالسلطنه، تمام وسايل چاپ سنگي همراه کاروان بود و هر چند روز يک بار، متن سفر نامه و گزارش هاي روزانه، نوشته شده و در شش يا هفت صفحه ، به شيوه چاپ سنگي منتشر مي شد. روزنامه ، قطعي به اندازه يک ورق داشت و شماره اولش ، در روز يکشنبه يازدهم شعبان 1300 (ه.ق) در دماوند و شماره دوازدهم آن در روز يکشنبه دوازدهم ذي الحجه در خاتون آباد ، پنج فرسنگي تهران ، منتشر شد.
به سبب قحطي که سراسر تهران را فرا گرفته بود ، کلهرهم به دليل گرسنگي هاي دراز مدت ، لاغر و تکيده شد. دائم چرت مي زد. صداها را به سختي مي شنيد. نفس هايش به سختي بالا مي آمد ، اما کم کم کند شد ، قلبش از تپش باز ايستاد و چشم هايش به افقي دور خيره ماند.
در روزگار نامردمي ها، شيخ هادي نجم آبادي با تعدادي از ياران با وفا ، بر جنازه ميرزا محمد رضا کلهر نماز خواندند و او را در قبرستان محله حسن آباد ، به خاک سپردند.
|
|
از ميرزا محمد رضا کلهر ، دو دسته آثار باقي مانده است:
الف) آثار چاپ سنگي عبارتند از : مخزن الانشاء ، قسمتي از ديوان فروغي بسطامي ، قسمتي از ريحانه الادب ذکاء الملک فروغي ، قسمتي از ديوان قاآني ، منتخب السلطان سعدي و حافظ ، مناجات خواجه عبدالله انصاري ، رساله غديريه ، فيض الدموع ، نصايح الملوک، قسمتي از سفرنامه کربلاي ناصر الدين شاه ، روزنامه اردوي همايون و قسمتي از روزنامه شرف.
ب ) آثار دست نويس آن استاد عبارتند از : مخزن الانشاء ، فيض الدموع ، گاهنامه ها و تقويم ها ، خواص السور (در حاشيه و متن قرآن مجيد) ، سياه مشق ها ، فرامين ، مناشير و عريضه هاي گوناگون.
بهار
بهار بهار
صدا همون صدا بود
صداي شاخه ها و ريشه ها بود
بهار بهار
چه اسم آشنايي ؟
صدات مياد ... اما خودت كجايي
وابكنيم پنجره ها رو يا نه ؟
تازه كنيم خاطره ها رو يا نه ؟
بهار اومد لباس نو تنم كرد
تازه تر از فصل شكفتنم كرد
بهار اومد با يه بغل جوونه
عيد آورد از تو كوچه تو خونه
حياط ما يه غربيل
باغچه ما يه گلدون
خونه ما هميشه
منتظر يه مهمون
بهار اومد لباس نو تنم كرد
تازه تر از فصل شكفتنم كرد
بهار بهار يه مهمون قديمي
يه آشناي ساده و صميمي
يه آشنا كه مثل قصه ها بود
خواب و خيال همه بچه ها بود
آخ ... كه چه زود قلك عيديامون
وقتي شكست باهاش شكست دلامون
بهار اومد برف هارو نقطه چين كرد
خنده به دلمردگي زمين كرد
چقد دلم فصل بهار و دوست داشت
واشدن پنجره ها رو دوست داشت
بهار اومد پنجره ها رو وا كرد
من و با حسي ديگه آشنا كرد
يه حرف يه حرف ‚ حرفاي من كتاب شد
حيف كه همش سوال بي جواب شد
دروغ نگم ‚ هنوز دلم جوون بود
كه صب تا شب دنبال آب و نون بود
فرا رسیدن فصل بهار را به تمامی دوستان تبریک و تهنیت عرض می کنم..و برای همه آرزوی سالی خوش دارم....عید همگی مبارک







